____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁸¹

خواستم بلند بشم که برم تا برق رو چک کنم که با دستاش آستین لباسمو گرفت و گفت:
-ن..نرو

سریع سمتش برگشتم و گفتم:
+باشه نگران نباش نمیرم

ویو نیم ساعت بعد:
وقتی اشکاش کم کم بند اومدن آروم بغلش کردم و روی مبل گذاشتمش
+میتونی بگی که چیشد؟
-م...من تو اتاق بودم..
+خب؟
-دوباره همون شخص ناشناس یه پیام فرستاد..
عکس من و تو داخل پاساژ بود...
+خب؟
-صدای شکستن چیزی از طبقه پایین اومد..
خیلی ترسیدم و وقتی خواستم بیام پایین برق کل خونه رفت
آروم اومدم پایین..
و همون موقع یه پیام دیگه اومد...
+چه پیامی؟
-یه عکس از من وقتی توی خونه بودم دقیقا همون موقع گرفته شده بود..

احساس کردم چیزی ته دلم خالی شد..
قضیه خیلی جدی‌تر از اون چیزی بود که من فکر میکردم
+خب بعدش چی شد؟
-خیلی ترسیده بودم پس سریع به تو زنگ زدم اما همون لحظه صدای آژیر پلیس بلند شد و منم حالم بد شد..
-بعدشم که تو اومدی..

با فکر کردن به اینکه چه چیزهایی رو پشت سر گذاشته سریع بغلش کردم
-مرسی..
که هستی..
....
دیدگاه ها (۴)

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط